چهره ات گل در گریبان می کند آیینه را


طره ات سنبل به دامان می کند آیینه را

از سر زانو اگر یک دم گذاری بر زمین


دل تپیدن سنگباران می کند آیینه را

طوطی از شرم صفای روی او، از بال و پر


در لباس زنگ پنهان می کند آیینه را

در دل و در دیده ما گر نگنجد دور نیست


عرض حسنش تنگ میدان می کند آیینه را

جبهه واکرده آن دلبر آیینه رو


تنگ بر طوطی چو زندان می کند آیینه را

طوطی ما را کند آیینه گر شیرین زبان


نطق ما هم شکرستان می کند آیینه را

کیست تا آراید او را، کز حجاب عارضش


در بغل مشاطه پنهان می کند آیینه را

می شود پاک از قبول نقش، لوح ساده اش


گر چنین روی تو حیران می کند آیینه را

ساده لوحان زود برگردند از آیین خویش


آن فرنگی، کافرستان می کند آیینه را

گر چه از آیینه طوطی می شود صاحب سخن


طوطی آن خط، سخندان می کند آیینه را

آفتاب بی زوال عارض او از شکوه


همچو صبح از سینه چاکان می کند آیینه را

منت خشک و جبین تلخ آب زندگی


بر سکندر آب حیوان می کند آیینه را

می زنم صائب من از شوق لبش بر سینه سنگ


لعل میگونش بدخشان می کند آیینه را